|
به دنبال کدامين قصه وافسانه مي گردي؟که در اين بيغوله ردپايي از ياران نمي يابي. |
سالهاست که عشقم را در صندوقچه غبار آلود نهاده ام ***************
صندوقچه غبار آلود قلبم
و کليد صندوقچه را در بطري تنهايي ام نهاده ام
و در درياي بي نهايت اميد رها ساخته ام
تا شايد،شايد رهگذري آن را از آب گيرد و نيازم را شمارد
آري
اينگونه ثانيه ها را مي شمارم
در حسرتکده خود
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:11 توسط درویش |
چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه چقدر سخته گل آرزوهاتو توي باغ ديگري ببيني و هزار بار گل من باغچه نو مبارک
و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد
ذل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه ونفرت شي
حس کني که هنوزم دوستش داري
که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده
وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي
اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوز دوسش داري
توي خودت بشکني و اون وقت زير لب بگي
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:59 توسط درویش |
ازم گرفت.......... سرنوشت ِ بديه اول جاتو ازم گرفت تا مي خواستم به چشاي روشنت نگا کنم تو رو جادو کرد يکي با يه چيزي مثل طلسم تو با من حرف مي زدي نگات يه جاي ديگه بود لحظه هات يه وقتايي مال ِ دوتامون مي شدن خيلي وقته سختمه ديگه تنفس بکنم خدا دوس نداشت بيام پيشت کنار ِ تو باشم دست ِ روزگار چقد با من و آرزوم بده سلامت ، خدافظيت ، عزيزماي نقره ايت تو حواس واسم نذاشتي چکنم از دست تو نمي خواد بپرسي چي ، خودم دارم بهت مي گم يه کم از برگشتن ِ قشنگ ِ تووقتي گذشت ......آبان نزديکاي تولدت
صبح ِ فردا شد ديدم رد پاتو ازم گرفت
مال ِ ديگري شدي وچشاتو ازم گرفت
اثرش زياد بود وخنده هاتو ازم گرفت
خدا لعنتش کنه،اون،نگاتو ازم گرفت
اون حسود، اون دو سه تا لحظه هاتو ازم گرفت
يه جور عجيبي انگار هواتو ازم گرفت
باورت نمي شه حس دعاتو ازم گرفت
لحن فيروزه اي ِ ....تو ازم گرفت
حرف ِ آخر ، به ا مون خداتو ازم گرفت
اشتباهم بهترين جمله هاتو ازم گرفت
تو يه خط خوردگي دنيا ، صداتو ازم گرفت
يکي اومدو يه ذره وفاتو ازم گرفت
جمعه که قد ِ تموم زندگيم دلم گرفت
. . . . . . ..
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:28 توسط درویش |
سلام
اومدم از همه تشکر کنم
اومدم بگم ....... نميدونم ،زبونم بند مي آد
حتما مي پرسيد چرا اين همه مدت چيزي ننوشتم
مدتي هست همه چيزم رو فراموش کردم
اسمم،خودم،کجا هستم،کجا بودم و ...........
اين مدت نمي دونم روي زمين بودم يا نه توي ابرها يا..........
يا شايدم زير خاک
نميدونم
همه جا تاريک بود...دريغ از يه نور...حتي ستاره اي
مثل اين جا نبود.مثل زمين.نه نبود
همه چيز فرق مي کرد
از خاک تا افلاک
از ادم تا حوا
از مهر تا نفرت
از عشق تا دروغ
.........
اره همه چيز رنگ ديگري داشت
رنگي که با چشم ديده نمي شد
همه چيز بوي ديگري داشت
بويي که با بيني احساس نمي شد
همه چيز پاک بود
پاک پاک
به رنگ؟نميدونم چه رنگي
اما هيچ چيز مثل اينجا نبود
نميدونم اما اين حال و هوا درونم هست
نمي ذاره فکر کنم،ببينم،حس کنم،بو کنم و خيلي از چيزهايي که هست
اومدم از همه دوستان خوبم همه همه تشکر کنم که به ستاره خاموشم سري زدند
با هيچ زبوني نمي شه تشکرم رو بگم
فقط بايد حسش کنيد که مي دونم مي تونيد
ممنونم....... .
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:18 توسط درویش |